لطفعلی خان صحرایی(شاعر ناشناخته)
لطفعلي خان صحرايي
فرزند محمدهاشم سال1271هجري شمسي درروستاي چرمله عليا واقع در شهرستان سنقر وکلیایی استان کرمانشاه دركوهپايه ها ي بدر وپريشان چشم به جهان گشود تحصيلات ابتدايي رادرمكتب خانه ملاهاي محلي روستا كهه جز تعليم قرائت قرآن آن هم به طرزي شگفت چيزي نمي دانستند مي گذراند وي در شرح حال مختصرخود مي گويد(زمستان تااوايل بهار درمكتب خانه اي كه تفاوتي بزندان نداشت باجمعي اطفال محروم اسيربوديم وقتي كار كشاورزي در مي مد ودركوه ودشت ومزارع همچون بلبلي كه ازقفس آزاد ميشد به كار واسب سواري مشغول ميشديم تاسال بعدزمستان كه دوباره به پاي تعليم ملامي رفتيم وچون درس ما پايه محكمي نداشت آنچه راكه سال قبل آموخته بوديم كلا فراموش ميشد اسماعيل نامه بلبل وباغبان راهم شكسته بسته با آوازبلند مي خوانديم نامه هاي پدروعمويم سرمشق خوبي برايم بودند كه آنهاراتمرين مي كردم يعني نامه ها را باكتيرا به هم وصل ميكردم وهمين كه خواندن رايادگرفتم به اصطلاح فارغ التحصيل شدم )
پدرش اهل كتاب ومطالعه بود علاقه اوبه علم مشوق اصلي ايشان گرديد تااينكه به به شعرسعدي وحافظ دسترسي مي يابد وباقرائت آنها خود شروع به طبع آزمايي مي كند آنچه از دفترش دريافت مي شود اين است كه وي طبعي نيكو وذوقي سليم داشته است. ابتداهمه سروده هايش راازبين مي برده تااينكه بااصرار دوستان مقداري از آنها را دفتري مي نويسد .نسخه هاي خطي شعرش هنوز درطاقچه هاخاك مي خورد وكسي اقدام به تنقيح وچاپ آن نكرده است.چند نمونه شعر از سروده هاي وي را جهت آشنايي دراين كتاب درج مي كنيم شايدصاحب ذوقي غيرت تحقيق وهمتش بجوشد وگزيده اشعار اوراچاپ كند .
لطف علي خان صحرايي درسال 1355 ه ش درسن هشتاد وچهارسالگي ديده از جهان فرومي بندد ودرزادگاهش چرمله عليا به خاك سپرده مي شود. قطعه شعرزيبايي براي سنگ مزارخود سروده كه چندبيت از آن رادر اينجا مي آوريم
ای آن كه پس ازمن بنهي پابه مزارم باديده عبرت بنگر حال فكارم من نيز به سان تو جوان بودم ومغرور بنموده سپس دور زمان پيرونزارم ناگاه اجل دامن عمرم به كف آورد دادند در اين جاي پرازخوف قرارم
نمونه از اشعار
نيايش
خبرازدلم چه پرسي كه خبرزجان ندارم به جزازهواي كويت سراين وآن ندارم
ركوي توگدائي ندهم به پادشاهي چه توان كنم رهائي،زتن اين زمان ندارم
منم آن عليل خسته ُبه سر رهت نشسته چوطيورپرشكسته ره آشيان ندارم
تو طبيب مهرباني نظري به خسته جاني بنما چو مي تواني به خداتوان ندارم
چونقاب برگشودي دل عالمي ربودي به من اين چنين نمودي كه دگرنشان ندارم
همه جاپيت دويدم اثري زتو نديدم چه كنم مكان گزيدم ره لامكان ندارم
مگرازره عنايت تومراكني هدايت سروجان من فدايت به ازاين گمان ندارم
تومربي جهاني توبه هركجاعياني توزديده ها نهاني خبرازنهان ندارم
من وقيس هردوصحرا بگزيده هردو ماوي به هواي كوي ليلي هوس جنان ندارم

